تبليغاتX
اسمی داشت یادم رفت
جمعه 11 مرداد1387
گناه اصلي
 
گناه اصلي من چيست ؟
همين كه زاده شدم
و چون سايه بر گوهر انساني اويختم
ما هر يك خورشيد خود را سياه مي كنيم
ما خود گناه خويشيم
به بودن , نه به كردن

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:6  توسط پیر بنیامین  | 

سه شنبه 8 مرداد1387

من به خود رسیدام....

به یک باور بیست وهفت ساله گنگ ومبهم ....

و هنوز هم خودم را پیدا نکرده ام ....

ونمی دانم که اصلا چرا هستم وچرا باید باشم.!!!

(بیست وهفت سال از این اتفاق میگذره ومن هنوز درک نکردم که چرا انسانها معتقد ند لحظه تولد زیبا ترین لحظه زندگی ست!!!)

من خودم را می بینم که هر روز مثل دیروز از خواب بیدار میشوم وتمام کارهای تکراری دیروز را انجام میدهم....

مثل یک رباط یا عروسک کوکی...

من خودم را میبینم که هر روز در جستجوی چیز تازه ایست ونمی داند آن چیست فقط میگرددوپیدا نمی کند وباز هم میگردد ومیگردد اما ....

من خودم را می بینم ودلم را که هر روز با من قهر میکند وهر وقت هم فرصت پیدا می کند مدام بهانه میگیرد  وبیقراری میکند و هنوز هم نمی دانم حرف حسابش چیست!!!

من خودم را می بینم که گاهی احساس می کند به آخر خط رسیده و مرگ را به هر چیز دیگری ترجیح می دهد و گاهی آنقدر شاد است که قلبش  مثل قلب یک گنجشک می زند و دلش می خواهد زمان بایستد وحرکت نکند...

من خودم را می بینم ...خودم و تمام صفات خوب وبدم را...

و حال به یک باور بیست و هفت ساله از خود رسیده ام ......

وبعد هراسان می شوم که من هستم چه هستم وچرا باید باشم و اصلا به کجا باید برسم ؟؟؟

احساس می کنم خودم را گم کرده ام .....

آه من گم شده ام در این باور بیست وهفت ساله ام ....

 

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:22  توسط پیر بنیامین  | 

جمعه 21 تیر1387

برف

برف که می بارد
آدم ها حرف های خوشبو می زنند
مهربانی را
می شود در نگاهشان دید

.

.

.

اما این همدلی فردا مثل برف 
با نور خورشید ناپدید می شود

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:49  توسط پیر بنیامین  | 

سه شنبه 18 تیر1387

كوچ

 

خيال نيست عزيزم ! ...
صداي تير بلند است و ناله ها پيگير
و برق اسلحه ، خورشيد را خجل كرده ست !
چگونه اين همه بيداد را نمي بيني ؟
چگونه اين همه فرياد را نمي شنوي ؟
صداي ضجه خونين كودك عدني ست ،
و بانگ مرتعش مادر ويتنامي ،
كه در عزاي عزيزان خويش مي گريند ،
و چند روز دگر نيز نوبت من و توست ،
كه يا به ماتم فرزند خويش بنشينيم !
و يا به كشتن فرزند خلق برخيزيم !
و يا به كوه ، به جنگل ، به غار ، بگريزيم !

 

 

از: فریدون مشیری

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:44  توسط پیر بنیامین  | 

جمعه 14 تیر1387

حقيقت

دلتنگي هاي آدمي را باد ترانه اي مي خواند
روياهايش آسمان پرستاره ناديده ميگيرد
و هر دانه ي برفي به اشکي نريخته مي ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق هاي نهان
و شگفتي هاي بر زبان نيامده
در اين سکوت حقيقت ما نهفته است
حقيقت تو و من

                                     شعراز شاملو         

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:9  توسط پیر بنیامین  | 

سه شنبه 4 تیر1387

گریزانم از این مردم که با من    

 به ظاهر همدم و یکرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت     

به دامانم دو صد پیرایه بستند

از این مردم که تا شعرم شنیدند 

به رویم چون گلی خوشبو شکفتند

ولی آن دم که در خلوت نشستند  

مرا دیوانه ای بدنام گفتند

بگذار زاهدان سیه دامن  

رسوای کوی و انجمنم خوانند

نام مرا به ننگ بیالایند  

اینان که آفریده شیطانند

 

                              از:فروغ فرخزاد

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:8  توسط پیر بنیامین  | 

شنبه 1 تیر1387

کوچ

 

پدر ! چگونه به نزد طبيب خواهي رفت ؟
كه ديدگان تو تاريك و راه باريك است
تو يك قدم نتواني به اختيار گذاشت .
تو يك وجب نتواني به اختيار گذاشت !
كه سيل آهن در راه ها خروشان است !

پدر ، به خانه بيا ، با ملال خويش بساز !
اگر كه چشم تو بر روي زندگي بسته ست
چه غم كه گوش تو، و پيچ راديو باز است :
- ” ... هزار و ششصدو هفتادو يك نفر امروز
به زير آتش خمپاره ها هلاك شدند !
و چند دهكده دوست را هواپيما ،
به جاي خانه دشمن گلوله باران كرد ! ...“
گلوي خشك مرا بغض مي فشارد تنگ
و كودكان مرا لقمه در گلو مانده ست
كه چشم آنها ، با اشك مرد ، بيگانه ست .
چه جاي گريه ، كه كشتار بي دريغ حريف
براي خاطر
صلح است و حفظ آزادي !
و هر گلوله كه بر سينه اي شرار افشاند
غنيمتي است كه : دنيا
بهشت !! خواهد شد .
پدر ، غم تو مرا رنج مي دهد ، اما
غم بزرگ تري مي كند هلاك مرا :
بيا به خاك بلا ديده اي بينديشيم
كه ناله مي چكد از برق تازيانه در او
به خانه هاي خراب
به كومه هاي خموش
به دشت هاي به آتش كشيده متروك
كه سوخت ، يك جا ، برگ و گل و جوانه در او !
به خاك مزرعه هايي كه جاي گندم زرد
لهيب شعله سرخ
به چار سوي افق مي كشد زبانه در اور
به چشم هاي گرسنه
به دست هاي دراز
به نعش كودك دهقان ميان شاليزار
به زندگي ، كه فرومرده جاودانه در او !
بيا ، به حال بشر ، هاي هاي گريه كنيم
كه با برادر خود هم نمي تواند زيست
چنين خجسته وجودي كجا تواند ماند ؟ !
چنين گسسته عناني كجا تواند رفت ؟
صداي غرش تيري دهد جواب مرا :
به كوه خواهد زد !
به غار خواهد رفت !
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد !

 

                                                  از: فریدون مشیری

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:14  توسط پیر بنیامین  |